دیوان آبیدر
20 شهريور 85  12:15 ب.ظ
چو طفلی به دامان آبیدر است سنندج كه مهمان آبیدر است دیاری كه دارالیقین است و علم شكوهش ز مردان آبیدر است

هومن ربیعی
Hoomanrabie.blogfa.com
چو طفلی به دامان آبیدر است
سنندج كه مهمان آبیدر است
دیاری كه دارالیقین است و علم
شكوهش ز مردان آبیدر است
نه كوهی كه یك پیكر ذی حیات
حیاتی كه عرفان آبیدر است
نعیمانه آغوش بگشوده است
به شهری كه خواهان آبیدر است
نه كوهی كه تندیش دلدادگی ست
چه دلها كه حیران آبیدر است
سحرنیز در قله داند كه چیست
طلوعی كه تابان آبیدر است
از آنجا به گیسوی زاگرس نگر
تو گویی پریشان آبیدر است
اخوت به الوند و انس دنا
كهن عهد و پیمان آبیدر است
امانیه گلگشت دارالامان
امیریه بستان آبیدر است
نظر كرده ی خوب آن خضر عشق
قدمگاه پیران آبیدر است
شفا را ز كانی شفایش بجوی
چه دُرها كه در كان آبیدر است
نباشد گواراتر از آن زلال
كه در چشمه ساران آبیدر است
نسیمی كه رقص آورد روح را
هوای بهاران آبیدر است
به اردیبهشتش سفر كن ببین
كه آلاله خیزان آبیدر است
به دیماه بنگر كه باد شمال
شكوه زمستان آبیدر است
چه خوش كرده توصیفش آن حق شناس
كه از كهنه یاران آبیدر است
روایت ز ایام دوری كند
كه ایام سامان آبیدر است
از آن سنگ قرآن و آن تك درخت
كه شاه درختان آبیدر است
و گوید خبر نه ز هفت آسیاب
نه آوای كبكان آبیدر است
خبر نه از آن باغ گردو و توت
كنون برگریزان آبیدر است
ولیكن مخور غم امیدت به حق
كه یزدان نگهبان آبیدر است
به این چند مصرع كفایت مكن
كه برگی ز دیوان‌ آبیدر است
مگو این غزل را ربیعی سرود
بگو از گلستان آبیدر است