هفته نامه سیروان

پیك مشتاقان -سفرنامه 23- منصور ایمانی-

توی چزابه ،‌خاطرات دوستان شهیدم نمی گذاشت لحظه ای به خودم بیایم و با همسفران و همراهان كاروان باشم. خاطره های چزابه حتی مرا هم از خودم گرفته بود. هنوز نمی دانم چند ساعت یا چند دقیقه در آن خاك معطر توقف كردیم و یا با دوستان كاروان چه گفتیم و چه شنیدیم؟ آن روز یكی از روزهای زمستان 88 بود،‌ ولی آن خاك معجزه گر مرا به زمستان 60 پرتاب كرده بود و من اگر چه روی زمین چزابه بودم،‌ولی در زمانی دیگر، دنبال گمشده ای می گشتم كه آن گمشده نیز خودم بودم:
كجای گم شدنم بود
كه دستهایم در ظلمت هزار سوی سرگردانی
رها شد!؟
كجای جاده عمرم بود
كه ندانسته پیچیدم؛
رو به آن غفلت زیبا
و خوابی كه خمیازه اش هنوز جاری است...
داشتم شعر را در خودم زمزمه می كردم كه آقای استاندار از پشت سر صدایم كرد. انگار از خواب بیدار شده باشم ، با دستپاچگی به عقب برگشتم و بی اختیار لبخند زدم. لبخندی بی هدف كه فقط درصدد پنهان كردن من بود.
پرسید:‌ هیچ معلومه كجایی؟! البته كه معلوم بود،‌من با آنها بودم ولی دلم جای دیگری پرسه می زد. راست و دروغ جواب دادم، همین جا هستم! دیگر چیزی نپرسید،‌ اما نگاهش می گفت؛ جوابم را نپسندیده. می دانستم وصله ناجور آن جمعم. مرا اشتباهی با خودشان آورده بودند، یا من اشتباهی با آن ها آمده بودم. هنوز از سیر در گذشته چزابه و تنگه تاریخی اش سیر نشده بودم،‌هنوز گفتگوهای درونی من و مجتبی سهرابی و علی قمی و بهزاد معنوی و منصور حسین نژاد و علی محمدی و گیل چالانی و ابرقویی و رضا گچ كوب و مهدی اكبری و مهر علی و فرج زاده و ایزدی و حمید بیانی واصغری تمام نشده بود. هنوز در ابتدای جاده سفر بودم و كاروانی داشت به خانه بر می گشت. چقدر بی اقبال بودم كه همیشه برای رفتن صدایم می زدند، و نگاهم هنوز از تماشا سیر نشده بود. چقدر بی اقبال بودم كه هنوز رد پاهایم را در جاده دیروز ندیده، مرا به جاده فردا می خواندند.
چیزی به زمان حركت كاروان نمانده بود. افراد تلاش می كردند آخرین نشانه های جنگ را توی چزابه ببینند . سمت راست جاده، كنار نیزاری خشك ایستاده بودم كه آقای نظری- همكار استانداری با جلیقه خبرنگاری و دوربین روابط عمومی استانداری به طرفم آمد.
از من مصاحبه می خواست ومن تنها چیزی كه در باره او تصور نمی كردم،‌همین كار خبرنگاری بود. می گفت با همه افراد كاروان مصاحبه كرده و فقط من مانده ام. نمی دانم من آخرین نفر توی صف مصاحبه شونده ها بودم، یا نه قبلا هم خواسته بود كه با من مصاحبه بكند، ولی مرا آماده این كار نمی دید. به هر حال هر چه كه بود،‌من خودم حال این كار را نداشتم. اگر نبود روحیه تسلیم پذیری ام در برابر درخواستهای دیگران - كه همیشه كار دستم داده - به او جواب رد می دادم. ناچار قبول كردم. گفتم شاید می خواهد سفر را مستند كند و این مصاحبه به دردش می خورد. اول نظرم را درباره این سفر پرسید و سئوال دوم وآخرش راجع به جنگ بود. می دانستم سئوالاتش كلیشه ای خواهد بود. البته این دو تا پرسش، سئوال خوبی بودند، به شرطی كه دقیقا منظورش را از سفر و بعد جنگ و جبهه مشخص می كرد و می گفت كه كدام موضوع مد نظر اوست.
در جنگ شاید صدها موضوع بود كه می توانستیم راجع به هر كدام،‌پاسخ مشخصی بدهیم. سفر ما هم پر از موضوع و مسئله بود. به هر حال از آنچه كه در ذهنم آماده داشتم، فی البداهه برداشتم و به هر كدام از سئوالاتش،‌جداگانه جواب دادم. به ساعت 12 چیزی نمانده بود. معاون پشتیبانی جنگ مشغول فراخوانی افراد بود. چند دقیقه طول نكشید كه همه سوار ماشین ها شدیم و راه افتادیم؛ به طرف كجا؟ نمی دانم. یعنی نمی دانستم و نمی خواستم كه بدانم. دوست نداشتم سكوتم را بشكنم و اگر چیزی راجع به مقصد و منزل می پرسیدم، این سكوت شكسته می شد و تصویرهای ذهنی ام می پریدند.
20 دقیقه بعد جلوی یادمان فكه بودیم. چیزی به ظهر نمانده بود فكه وادی مقدسی است كه با »والفجر مقدماتی«‌معنا می شود و با نام سید شهیدان آل قلم- مرتضی آوینی- در جانها خیمه می زند. در ابتدای یادمان،‌درگاهی از شاخه های نخل برپا كرده اند كه نقش آیه قرآن بر پیشانی اش، زوار را به رعایت حریم این سرزمین فرا می خواند: فاخلع نعلیك انك بالوادی المقدس الطوی. در پیشگاه این آستانه جلیل، پای را از هر چه كه پوشانده ای،‌برهنه می كنی و قدم برخاك معطر فكه می گذاری. بی آنكه تقلایی بكنی. شنهای نرم و رونده خاك،‌تو را در میان تپه های كوچك و بزرگ روانه می كند و دشتی ناهموار در برابرت می گشاید، تا بر سینه صبور تپه ماهورهایش ، حكایت دلدادگی فرزندان روح الله را بخوانی ،‌تا بدانی عطشزار فكه روایتی مكرر از كربلاست و بود و نبود آب، برای علمداران عاشورایی اش یكسان بود،‌یكسان است و یكسان خواهد بود. در لحظه ورود به منطقه عملیاتی» والفجر مقدماتی« حسی غریب از روحانیت همه وجود آدم را فرا می گیرد. هر قدر كه به عمق منطقه نزدیك می شوی و شیارهای شنی تو را به میان تپه های رملی می كشاند، ‌اندوهی ناشی از مظلومیت رزمندگان و الفجر مقدماتی،‌ قلبت را می فشارد .
در میانه راه به مشهد سید مرتضی آوینی می رسی كه محفظه ای است شیشه ای و دو طاقنما در كنار محفظه كه از شاخه ای نخل برپا شده است. اینجا خالق»روایت فتح« كه به دنبال اسرار عاشورییان،‌و الفجر مقدماتی بود،‌در اثر برخورد با مینهای عراقی آسمانی شده است. برای سید مرتضی،‌مین یا گلوله و یا توپ یكسان بود و آنچه كه روح بی قرارش را آرام می كرد،‌معراج سبز فكه و عروج سرخ بربلندای ملكوت بود. در كنار مشهد سید كمی توقف كردم . همراهم آقای فخری و آقا زاده اش - امیر حسین- هم بودند.حال و هوای امیر حسین نوجوان و خیرگی همراه با تفكرش،‌مرا هم متوقف كرده بود تا ا زخودم بپرسم:این نوجوان مگر چقدر با آوینی آشناست كه این گونه در كنار مشهدش، در خود فرو رفته؟ نگاه امیر حسین مشهد سید را می كاوید و گاه با دوربینش تصویر آن خاك معطر را ثبت می كرد . بی آن كه خواسته باشم، امیر حسین چند تا عكس از من می گیرد و این از صمیمیت و صفای اوست كه البته از جنس ادب و خردمندی است. كاروان جلوتر رفته اند و تقریبا به عمق منطقه رسیده اند من هم باید بروم.
شك ندارم كه آنجا خبری هست .غریبانه از مشهد سید مرتضی دل می كنم و پای برهنه راه می افتم تا عمق فكه را دریابم. پاهایم برهنه بودند اما افسوس كه شنهای فكه داغ نبود. آتش وعطش جزیی از عاشور است و بدون آن، اندوه كربلای فكه چنان كه دل می پسندد، برجان آدم نمی نشیند. كاش از آسمان گلوله می بارید،‌ای كاش رودی از عطش در شنزارهای فكه جاری بود و عشق زمین گیرت می كرد. این شنهای آشنا،‌مرا به كجا می بردند؟ امیر حسین هم از پشت سرم می آمد و همچنان در خاك و بوته ها و علم بالای تپه ها خیره بود. گویی خود را به دست بادی كه از مشرق برخاسته بود، سپرده بود. شنهای فكه در شیب تند تپه ها،تو را از رفتن باز می داشتند. به شب هفدهم بهمن ماه 1361 فكر می كردم كه برادرانم با كوله بار سنگین تجهیزات و اسلحه سنگین ترشان،‌چگونه از این شنهای روان گذشته بودند؟! باد هم با رفتنم مخالف بود. و سرانجام به قتلگاه شهیدان روح الله رسیدیم. امیر حسین نوجوان هم قبل از من به آنجا رسیده بود. گروهی زائر قبل از ما به قتلگاه آمده بودند. از میان شان رزمنده ای جزئیات عملیات والفجر مقدماتی را روایت می كرد. می گفت:» اگر خیانت آن نامرد نبود. 120 نفر از بچه ها اینجا شهید نمی شدند. از قبل همه ی نقشه های حمله را برداشت و برد تحویل عراقیها داد. شب حمله،‌گروهان خط شكن لو رفت و همه توی این قتلگاه، كربلایی شدند. می گفت:‌بعضی از بچه ها توی این شیارها افتاده بودند و از شدت عطش ناله می كردند. تا این كه از شدت تشنگی جان دادند.
سال 60 در عملیات فتح المبین،‌یكی از گروهانهای تانك ارتش از خط سبز طبق نقشه عملیات هم گذشته بودند و آمده بودند تا نزدیكی های فكه.
این پیش روی بی دلیل باعث شد تا این گروهان آسیب ببیند وتعدادی شهید و اسیر بدهند. یادم هست همان ایام كه پشت فكه ، توی تنگه رقابیه بودیم،‌می گفتند یكی از فرماندهان لشگر زرهی 92 به نام سرگرد ساعی كه فرمانده یكی از گردانهای تانك بود،در حال تخلیه گلوله های توپ از پشت یكی از كامیونهای آیفا بوده كه عراقیها همین كامیون را با موشك مالیوتكا می زنند و مهماتش ناگهان منفجر می شود و این فرمانده ایثارگر به شهادت می رسد. در واقع سرگرد ساعی فرمانده، داشت كار یك سرباز عادی را می كرد و گلوله های تانك را از داخل كامیون پایین می آورد.
ازاین صحنه ها توی جبهه های جنگ خیلی داشتیم . گاه فرمانده یك لشگر چه لشگر ارتش و چه سپاه پاسداران كارهای مربوط به نیروهای ساده شان را انجام می دادند و بعضی ها اصلا خودشان را معرفی نمی كردند. تا این كه بعدا برملا می شد كه او كی بود؟! شهید صیاد شیرازی،‌شهید باكری،‌شهید همت، شهید خرازی و سرلشكر شهید منفرد نیاكی فرمانده لشكر 92 اهواز،‌از جمله همان فرماندهان ایثارگر و خاكی و متواضع بودند. صدای اذان از نمازخانه ای كه كنار جاده خاكی فكه ساخته اند، بلند شد.باید به نماز می رسیدیم، و مسیر را از همان منطقه بیابانی به طرف دزفول ادامه می دادیم. از روی شنهای گودال بلند شدیم و بقیه هم همین طور. از داخل همان شیاری كه آمده بودیم برگشتیم.
بعد از نماز همراه آقای سلیمانی رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران كردستان، كمی در اطراف نمازخانه قدم زدیم و راجع به مسایل و مشكلات منطقه فكه توی جنگ صحبت كردیم. آنچه كه آن لحظه می دیدیم. با چیزی كه اینجا و آنجا راجع به فكه خوانده یا شنیده بودیم،‌متفاوت بود. قدرت دل كندن از تپه ماهورهای فكه را نداشتم. بعضی از همراهان سفر، به نیابت از جناب مهرشاد، افراد جامانده - مثل من- را برای سوار شدن صدا می كردند. قافله قصد حركت داشت و من دورترها، چشم به آسمان رقابیه و تپه های میشداغ دوخته بودم و به شهید بیانی فكر می كردم.
سال 60 بود كه یكی از روزها مرا با خودش همراه كرد تا با هم به بهداری برویم. می گفت حالم خوب نیست،‌ولی ظاهرش چیزی نشان نمی داد.
توی منطقه همه او را می شناختند، آوازه اش همه جا رفته بود. وقتی رسیدیم بهداری،‌دكتر از چند قدمی به او سلام كرد . وقتی حمید جواب سلام دكتر را داد،‌دیدم صدایش عین صدای آدمهای بدحال شده. تا همین لحظه قبل كاملا عادی حرف می زد و صدایش طبیعی بود، ولی انگار حالش درجا عوض شده بود و صدایش به سختی در می آمد. به دكتر كه رسید،‌در حالی كه صورتش را از شدت درد جمع كرده بود،‌گفت:‌»دكتر جان ناخوش احوالم« دكتر لبخندی زد و گفت: آقا حمید! شما و بدحالی؟! حالا خدا بد نده! حمید كه صدایش نشان می داد كه از چیزی درد می كشد،‌در جواب گفت: بد نبینی دكتر! از صبح حالت تنوع بهم دست داده. دكتر از تعجب ابروهایش را بالا داد و پرسید،‌حالت تنوع؟! نكنه منظورت تهوعه؟! حمید آه بلندی كشید و با دلخوری گفت: تهوع چیه آقای دكتر؟! می گم حالت تنوع دارم، به دادم برسید آخر! اولین بارم بود كه اسم این مریضی را می شنیدم. شك نداشتم كه این اسم اولین بار است كه به گوش دكتر خورده. دكتر چند لحظه ای بود كه داشت فكر می كرد. بعد سرش را بلند كرد و زل زد به چشمهای حمید و از روی كنجكاوی پرسید،‌ببینم دل آشوبه نداری؟ نكنه می خوای بالا بیاری ها؟!!
حمید كه نشان می داد اصلا از تشخیص آقای دكتر راضی نیست،‌با كف دست یكی به شكم خودش كوبید و گفت: دكتر جان! من امروز چیزی توی این صاحب مرده نریخته ام كه حالا بخوام بالا بیارم! دكتر كلافه شده بود. با ناراحتی گفت: درست توضیح بده ببینم چی شده؟ من كه یك كلمه از حرفهایت نمی فهمم! حمید لبخند خفیفی به دكتر زد و گفت: راست و حسینی آقای دكتر! دنبال چیزی می گردم كه بدم پایین تا حالت تنوع ام را از بین ببره!‌لبخند دكتر را كه دیدم، فهمیدم حمید نقش بازی كرده. بعد خودش»‌حالت تنوع« را معنی كردو گفت:‌حالت تنوع یعنی این كه میل دارم چیز تازه ای بخورم. همین حرف صدای خنده دكتر را بلند كرد. حمید وقتی دید كه دكتر به دام افتاده. درآمد كه دكتر جان! آقایی كن و بنویس تا تداركات چند تا شربت سینه برایم بپیچه!‌دكتر كه خودش یك انبار شربت و قرص و كپسول وآمپول داشت، با تعجب پرسید: حالا چرا برای تداركات بنویسم، حمید گفت: آخر این شربتی كه به درد من می خوره، توی بساط بهداری پیدا نمی شه! این از بدبختی ماست كه این جور شربتها را دادند دست كسی كه جان هم به عزرائیل نمی ده! دكتر جوان اخمی كرد و گفت: ‌منظور؟ حمید گفت: منظورم شربت سینه ایه كه هسته دارند. اینجور شربتها جایش فقط توی تداركاته! صدای خنده دكتر دوباره بلند شد. چنان ریسه می رفت كه انگار حمید داشت قلقلكش می داد.
حمید وقتی خوشحالی و خنده دكتر را دید، بدو رفت داخل چادر بهداری و چند برگ كاغذ مخصوص نسخه نویسی آورد و داد دست دكتر. دكتر وقتی خودكار را از جیب كوچك روپوشش برداشت، معلوم بود كه راضی شده . روی یكی از برگه های آرم دار بهداری،‌چهار تا كمپوت گیلاس برایش نوشت و در حالی كه هنوز خنده روی لبش بود،‌نسخه را به طرف حمید گرفت و گفت:‌من كه پا روی وجدانم گذاشتم و چهار تا شربت سینه هسته دار برایت نوشتم فقط امیدوارم مسئول تداركات این نسخه را برایت بپیچه. حمید كه حالا حالش خوب شده بود و صدایش از هر چه آدم سالم هم محكم تر بود،‌بادی به گلویش داد و گفت؛‌شما نسخه را بدید، خودم می پیچمش! راست می گفت. بارها شده بود كه بدون نسخه هم از تداركات كمپوت و آب میوه گرفته بود. چه برسد به حالا كه حواله هم داشت. البته نقد كردن این جور حواله ها ، پیش آدمی كه از هر ده تا جوابش، نه تایش »نداریم« بود و به قول حمید جان هم به عزرائیل نمی داد، كار هر كسی نبود. من مانده بودم كه این آدم با این همه شگرد و شیوه،‌چرا هنر پیشه نشده؟! به هر حال نسخه را گرفتیم و راه افتادیم. تا بنه تداركات فاصله زیاد بود. در واقع بنه را عمدا دورتر ا زمحل استقرار نیروها گذاشته بودند تا بچه ها نتوانند دم به ساعت به آنجا سرك بكشند.
البته بنه تداركات یكی از كامیونهای نظامی بود. كنار كامیون چادر نسبتا بزرگی برپا كرده بودند و داخلش میز فلزی كوچكی بود. یك نفر روی ركاب كامیون نشسته بود و مثل نگهبان قلعه،‌ما را زیر نظر داشت. از اخم و تخمی كه توی صورتش حك شده بود،‌حدس زدم آن آدم ناخن خشكی كه به قول حمید، جان هم به عزرائیل نمی داد،‌همین باشد. طرف خودش بود. تا چشمش به رفیق ما افتاد، خلقش تنگ تر شد و گفت: ها چیه؟ تو كه باز این طرفها پیدات شده؟! مگه جیره دسته تان را دیروز ندادم؟‌طرف هیكل درشتی نداشت. ولی صدایش مثل غداره بندها رگه دار بود. فی الواقع برای دفع حمله و هوسهای بچه ها، بنه تداركات به نگهبانی مثل او نیاز داشت. حمید وقتی كنارش رسید،‌دوباره از نفس افتاد و در جوابش گفت:»جیره را می خواهم چه كار؟! حالم خوش نیست. دكتر برایم نسخه نوشته. آمدم تا داروش را بگیرم! مسئول بنه با لحنی كه می گفت آدم بی تعارفی است و ضمنا بوی طعنه و تمسخر هم می داد، به حمید گفت:‌مگه من عطار باشی ام كه آمدی از من مرهم بگیری؟! حمید كه می خواست نشان بدهد نای ایستادن ندارد،‌ رفت روی چهار پایه تاشویی كه كنار چادر بود، نشست و با صدای بی رمقی گفت:‌برادر! دارو كه فقط قرص و ‌آمپول نیست!
گاهی یك بوته پیاز دوای درد مریضه! یك وقت هم سماق و زنجفیل علاج درده، یا ماست و كته می شه داروی شكم رَوی! مسئول تداركات انگار بوی بدی آمده باشد. جلوی دماغش را گرفت و با اكراه گفت: تو حالا ادای حكیم باشی ها را برایم درنیار! بده ببینم دكتر چی نوشته؟! خیال كرده من اینجا داروخانه باز كرده ام؟‌حمید عین آدمهای پیر،‌دستش را به كمر گرفت و با آه و ناله از روی چهار پایه بلند شد. نسخه را به او داد و دوباره نشست. طرف همین كه چشمش به نوشته روی نسخه افتاد، از كوره دررفت: »چهار تا؟ آن هم كمپوت؟ آن هم گیلاس؟! مگه چه خبره؟! « حمید چشمكی به من زد و به او جواب داد: من چه می دانم، من كه حكیم نیستم. دكتر حتما خودش تشخیص داده كه نسخه رو نوشته، حالا اگر به جای این چهار تا كمپوت گیلاس، چهل تا خربزه ابوجهل هم می نوشت،‌من مجبور بودم همه اش را بخورم! مسئول تداركات كه طرفش را خوب می شناخت و می دانست از پس زبان این یكی بر نمی یاد، رفت داخل كامیون و چهار تا كمپوت گیلاس آورد و پرتشان كرد توی بغل حمید. بعد هم با ناراحتی گفت:‌بیا این هم داروی دردت! حمید كمپوت ها را كه گرفت، دستی به محاسنش كشیدو رو به مسئول بنه تداركات گفت: »البته اینها وسیله اند. شفا فقط دست خداست«. طرف كه خون خونش را داشت می خورد،‌رفت داخل چادر و جواب حمید را نداد.

نظر خود را ارسال کنید  ارسال برای دوستان  نسخه قابل چاپ
تئاتر برای ما یا دیگران؟ نظری بر استفاده پررنگ از متون و اندیشه های غربی در هنر نمایش -علی اكبر باقری ارومی -

این روزها تئاترشهر یا همان قطب اصلی تئاتر ایران اسلامی، به محلی برای اجرای معجونی از نمایشنامه های خارجی یا آثار الگوبرداری شده از متون غربی تبدیل شده است؛ بدون این كه فكر شود كه این كارها دارای چه محتوایی است و یا چه تاثیری در رشد فرهنگ نمایشی كشور ما دارد.
در این چند سال اخیر رشد اقبال به متون خارجی، متاسفانه متون فارسی نمایشی را به حاشیه رانده است.
از اولین روزهای مدیریت بر مركز هنرهای نمایشی -بعد از پیروزی انقلاب اسلامی- تا به حال یك معضل همیشه آزاردهنده پیش روی هنرهای نمایشی خودنمایی می كرده و آن ضعیف بودن نمایش نامه های فارسی است.
برای تقویت این هنر تصمیمی كه در اوایل انقلاب گرفته شد این بود كه رویكرد جشنواره های ما براساس متون فارسی باشد و البته قرار این بود كه به نویسنده های جوان مشاوره های مطلوب داده شود تا به تدریج شاهد رفع این نقصان باشیم. ولی گویا آن دوران خیلی زود به دست فراموشی سپرده شد؛ بی آنكه مشخص شود نتایج آن اهمیت دادن به جوانان چه بوده است. به شرایطی رسیدیم كه یكه تازی با متون خارجی است و اكثر هنرمندان تئاتر ما هم نویسندگان برجسته خارجی را تاج سر اهالی دنیا می نامند. به گونه ای كه در دهه فجر انقلاب اسلامی و در جشنواره ای تحت همین نام باز هم این متون خارجی است كه رویكرد اصلی هنرمندان ما را تشكیل می دهد. اما سؤال این است كه با این وضعیت، تكلیف فرهنگ اسلامی و ایرانی در تئاتر چه می شود؟ چرا این نقطه ضعف عمده آسیب شناسی نشده است؟ چرا برای رفع آن و پویایی نمایشنامه نویسی در كشورمان اقدامی به عمل نیامده است. همیشه وقتی می پرسی، جوابت این است كه نمایش نامه نویس خوب نداریم!
خوب حالا راه حل برای رفع این معضل چیست؟ آیا با حفظ وضع موجود می توان به آن رسید؟ اگر وضع موجود خوب است چرا بر آیندش ناقص است؟ اگر برآیندش به خصوص در عرصه نمایش نامه نویسی ناقص است پس چرا رضایت؟
باید اعتراف كرد كه آموزش تئاتر در مملكت ما اشكال اساسی دارد و آن اشكال این است كه دانشجویان جوان را صرفاً با مفاهیم بیگانه از فرهنگ ما آشنا می كند. این دردی است كه چند وقتی تحت عنوان معضل غرب زدگی علوم انسانی در جامعه مطرح شده است.
ولی راه حل این معضل چیست؟ آیا باید سالیان سال صبر كرد تا بتوان محتوای بیگانگی را از آن جدا كرد؟! پس چه باید كرد؟! چگونه می توان رویكرد فرهنگ اسلامی را جایگزین رویكرد فرهنگ غربی كرد؟ می توان در كوتاه مدت تحول ایجاد كرد؟ اگر ممكن نیست پس چه باید كرد؟ باید سرنوشت مختومی را كه فرهنگ غرب در استحاله فرهنگ و تمدن درخشان ایران اسلامی برای ما رقم زده، پذیرفت؟ حال كه ما در مملكت بعد از گذشت سی سال از انقلاب، نهادهایی داریم كه به راحتی می توانند موجبات این دگرگونی سریع را فراهم آورند، باید با شعار بازگشت به خویشتن به بازیابی توانایی های خویش و اجتناب از سلیقه گرایی های به شدت متفاوت و از تعاریف كلی دست كشیده و جزئیاتی را كه می تواند در آسیب رسانی به فرهنگ و هنر ما موثر باشد شناسایی و این موانع فرهنگی را از سر راه برداریم.
دوران اتكای صرف به هنرمندان تقدیس شده و پایبندی به آرمان های نامعلوم آنان را كنار بگذاریم، تابوهای ساخته شده توسط آنان را بشكنیم و بار دیگر و این بار با یك انقلاب هنری، روح اسلام را در پیكره هنر بدمیم.
هنر ما، به خصوص تئاتر، نیازمند یك حركت انقلابی است. اگر غرب می خواهد با ایجاد شك و تردید، اصالت های ما را زیر سؤال ببرد، چرا ما ایده ها و تفكرات آنان را زیر سؤال نبریم؟! غرب می داند آنچه موجب تقویت بنیه شخصیتی مسلمانان ایرانی شده فرهنگ اسلامی است، پس با آغاز جنگ نرم و ایجاد ناتوی فرهنگی و رعایت اصل »بهترین دفاع حمله است«، تهاجم خویش را این بار در سر و شكل فرهنگی سامان داده است.
فرهنگ اغواگرانه غرب به اندازه كافی دلفریب است، آن وقت ما از ظرفیت های بی شمار خویش كه یكی از آن ها هنر نمایش است استفاده نمی كنیم. رویكرد هنرمندان ما به متون خارجی یك هشدار است مبنی بر اینكه خلاقان پیشین این هنر در دمیدن روح ایرانی در آن موفق نبوده اند. در واقع هنوز نسل انقلاب نتوانسته در بدنه و مهمتر از همه روح و محتوای این هنر رسوخ كند. این نسل كه سی سال لنگ لنگان این هنر را با روحی غیرخالص مركب از معجونی شرقی و غربی تا اینجا پیش آورده است؛ نشان می دهد كه توانایی یك حركت انقلابی وسیع و همه جانبه را در این عرصه نداشته و ناچاراً باید تحول پذیری را در هدایت این هنر فاخر بپذیرد و جای خود را با نسل بعدی عوض كند و اشتباهات گذشته، دیگر جای تكرار نداشته باشد. ما الآن باید پنجاه سال آینده را دیده و افق های دیدمان را به اصالت ها نزدیك گردانیم.
اصالت هایی كه هنر تئاتر نتوانست آنها را دغدغه های روزمره خویش كند؛ نتوانست آن را در پیكره خویش بدمد، شجاعت آن را نداشت، فاقد جسارت لازم بود. آری! اگر هنرمندان تئاتر، به طور جدی در پیام امام راحل(ره) و پیام های مقام معظم رهبری تامل می كردند و به خود این جسارت را می دادند كه طرحی نو در اندازند، الآن این شرایط را پیش روی نداشتیم. شرایطی چون عدم وقوف بر توانایی های خویش، وام گیری فكری از غربی ها و دریافت آموخته های فرهنگ لیبرالیستی و نوماركسیستی به جای كشف زوایای پیدا و پنهان فرهنگ خویشتن و...
نتیجه چنین شرایطی این شده كه شاهدیم، تئاتر ما، محل تجلی فرهنگ و اندیشه های غربی است و جای خالی فرهنگ خودمان در آن خیلی احساس می شود.
یك بار دیگر باید از خودمان بپرسیم كه تا چند سال دیگر باید منتظر ماند و این شرایط را دید؟ برای تغییر و تحول این وضعیت، باید امروز مثل مردم بپاخاست و با شور انقلابی به صحنه آمد كه فردا خیلی دیر است؟

نظر خود را ارسال کنید  ارسال برای دوستان  نسخه قابل چاپ