گنجشك فراموش كار صهیب بهرامیان - 10 ساله- بوكان
روزی روزگاری گنجشكی جوان در جنگلی زندگی می كرد. تمام حیوانات جنگل او را دوست داشتند. اما گنجشك خیلی فراموش كار بود.
روزی روزگاری گنجشكی جوان در جنگلی زندگی می كرد. تمام حیوانات جنگل او را دوست داشتند. اما گنجشك خیلی فراموش كار بود.
وقتی كه حیوانی با او قراری می گذاشت و می گفت: كه من امشب به خانه ات می آیم. می گفت: باشه اما شب با خیال آسوده می گرفت و می خو ابید حیو ان هم پشت در می ماند. گنجشك از این موضوع خیلی ناراحت بود. او دوست داشت كه حرف ها و اتفاقات را هرگز فراموش نكند. اما این فقط یك خیال بود.
مسابقه ای برای فراموش كاران جنگل گذاشته شد. ده نفر فراموش كار شركت كردند. گنجشك می گفت: مطمئن هستم كه من از همه آنها فراموش كارتر هستم پس این مسابقه را می بازم و در آن شركت نمی كنم. معلم آقا گنجشكه آقای جغد نام داشت. آقای جغد قبلا فراموش كار بود و هر چیزی را كه بهش می گفتند بعد از یك دقیقه فراموش می كرد اما او هم در مسابقه ای مانند این مسابقه شركت كرده بود و فراموش كاری اش را از بین برد.
آقا گنجشك رفت نزد آقای جغد و گفت: می دونم وقتی كه شركت می كنم مقام آخر را به دست می آورم؛ آقا جغده گفت: »خواستن توانستن است«.
و گفت: فكرش را بكن امتحان كن. اگه خوب نشدی من اسم خودم را دروغ گو می گذارم. این حرف را زد و رفت. شب گنجشك روی یك كاغذ نوشت كه فردا ساعت پنج بعد ازظهر باید به مسابقه بروم و خوابید.
فردا صبح هنوز آقا گنجشك از خواب بیدار نشده بود باد خیلی تندی اومد و اون كاغذ را با خودش برد. فردا وقتی آقا گنجشك از خواب بیدار شد؛ زود به بیرون رفت.
او فراموش كرده بود كه باید به مسابقه برود. به بقالی جنگل رفت و گفت: یك گرم ارزن به من بده می خواهم امشب خانواده ی خواهرم را دعوت كنم. بقال گفت: مگه تو در مسابقه شركت نكرده ای؟ گنجشك یادش آمد و زود به خانه برگشت. به سا عت نگاه كرد اما دید كه الان ساعت ده صبح است.
متاسفانه یادش نمی آمد كه ساعت چند باید به مسابقه برود. رفت و ساعت مسابقه را پرسید. روی یك كاغذ نوشت تا یادش نرود. گنجشك بلند شد و به میدان جنگل رفت. مسابقه آن جا شروع می شد. كاغذهایی به آنان دادند نام خودشان را نوشتند. حیواناتی كه در این مسابقه شركت كردند عبارت بودند از: مار، میمون، فیل، خرس، روباه، موش، جوجه تیغی، گربه، گنجشك و شیر.
مسابقه شروع شد:
سوال یك: چند سال داری؟ مار داشت گریه می كرد و داد می زد خدایا من چند سال دارم؟! میمون می گفت: پارسال 360 سال بودم امسال چند سال هستم؟ فیل می گفت، وقتی به دنیا آمدم 11 سال بودم حالا چند سال هستم. خرس می گفت: بعد از این مسابقه به خانه می روم و این همه ماهی می خورم. روباه تقلب می كرد و سن جوجه تیغی را می نوشت.
موش می گفت: امشب بچه هایم را به شهربازی می برم. همه ی جواب ها نادرست بودند ولی گنجشك فكر كرد و گفت: یك ساله هستم.
سئوال دو: كدام حیوان پادشاه جنگل است؟ مار گفت: معلومه، پدرم. میمون گفت: مورچه، فیل گفت: آقا شیره. این بار هم هر یكی چیزی گفت: اما گنجشك چیزی یادش نمی آمد هر چند فكر كرد نشد اما یك دفعه یادش آمد كه شیر پادشاه جنگل است.
سئوال ها را جواب داد. مسابقه تمام شد. مار می گفت: شرط بندی می كنیم، اگه اول نیومدم اسم خودم را شیر می ذارم.
گنجشك اول شد. حیوانات هر كدام حرفی می زدند. فیل می گفت: او تقلب كرده، آخه من هیكلم ده برابر اوست.
ولی گنجشك فهمید كه این ضرب المثل یك واقعیت است: »خواستن توانستن است«.